تبليغاتX
برگ زرد




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


برگ زرد

به کلبه کوچک من خوش امدید

سلام دوستای گلم

میدونم که همتون خوبین

خب باید بگم گه من وبمو عوض کردم وبا دوسته خوبم علی رضا یه وب جدید ساختیم

اینم ادرسش بیاین اونجا

برای ورود به وبلاگ جدید اینجا رو کلیک کنید

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:37 توسط دانیال| |

 

من برای سال ها مینویسم ...... سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند.......

 افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...... همیشه یکی بود یکی نبود

                           *****************************

 

همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند

                           *****************************

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

 اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:37 توسط دانیال| |

سلام سلام سلام!!

الان می خوام چند تا مطلب طنز در مورد ۲خترا و پسرا بذارم . امیدوارم خوشتون بیاد.

اگه پسرا نبودن...
 

اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟


اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟


اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟


اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟


اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟


اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

نتیجه می گیریم پسرا  خیلی خیلی مفیدن
 


-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~

شوهر نمونه !!!! (lol)
 
تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند
مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند
مرد: بله بفرماييد
زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.
مرد:خداحافظ
مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند
بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟؟

-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~

یه پسر خوب اینطوریه!
 
يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد
يه پسرخوب کمتربا اين جمله مواجه ميشود''مشتري گرامي دسترسي شمابه اين سايت مقدورنمي باشد''
يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره
يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش
یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون
يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته
يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه
يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده
يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:''ساعت چند'' ''کي مياي'' ''کجا'' ''دير نکني يا
يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه
يه پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند
يه پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد
يه پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد
يه پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد
يه پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند
يه پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود
يه پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند
يه پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود
يه پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند
يه پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند
يه پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد
يه پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند
يه پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد
يه پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند
يه پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد
يه پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد
يه پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد
يه پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند
يه پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد
يه پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند
يه پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد
يه پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد
يه پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند
يه پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد
یه پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد
يه پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند
يه پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد
يه پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~

تفاوت دخترهاوپسرها در پلی استیشن بازی کردن
 
تفاوت دخترهاوپسرها در پلی استیشن بازی کردن
همانطور که می دانید امروزه بازیهای رایانه ای همگانی شده اند،وپیر و جوان،دختر و پسر همه به بازی کردن می پردازند.اما در بین پسران ودختران در بازی کردن تفاوت هایی وجود دارد.
اوین تفاوت اساسی بین این دو انتخاب بازی است که معمولا پسران به دنبال بازی های اکشن و ترسناک هستند اما دخترها به دنبال بازی های رمانتیک و عشقولانه هستند،در نتیجه بیخیال بازی کردن می شوند.
تفاوت بعدی بین دخترها و پسرها در نوع بازی کردن آنهاست که پسران در بازیها با قدرت تفکر خود بازی میکنند،اما دختران فقط دسته را در دست گرفته و شروع به زدن دکمه ها می کنند و هر دکمه ای را که بر روی دسته ببینند فکر می کنند باید فشار دهند تا برنده شوند.
اما یکی دیگر از تفاوتها،تمامی پسران در هنگام بازی کردن وقتی دربازی شکست می خورند بازی را دوباره شروع کرده آنقدر بازی می کنند تا بتوانند در بازی پیروز شوند،اما دخترها اگر در بازی شکست بخورند تنها کاری که میکنند گریه کردن است که وای من باختم خاک به سرم شد حالا چیکار کنم.
اما تفاوت بعدی دلیل انتخاب بازی است که پسران برای سرگرمی بازی میکنند اما اگه دختری پلی استیشن بازی کنه اطمینان داشته باشید که از روی چشم وهم چشمی که دختر همسایه پلی استیشن بازی می کنه اینم رفته داره پلی استیشن بازی میکنه.
تمامی پسران اگر بازی ای را بازی کنند به 2 ساعت نمی کشه که در آن بازی حرفه ای می شوند و هیچ کس حریف آنها نمی شود،اما اگر دختری بازی ای را شروع کند فقط 4 ساعت طول میکشه تا بخواهد 1 مرحله از بازی را با موفقیت به پایان برساند حالا چه برسه به اینکه بخواهد در بازی حرفه ای شوند حتما اگر بخوان حرفه ای بشن باید 5روز بازی کنند تازه شایدم بیشتر البته بین هر 1000تا دختر شاید یک نفر پیدا بشه که بتونه تو4روز یا3روز حرفه ای بشه که تو این مدت پسرا تا آخر بازی می روند و حتی شاید بازی را دوباره شروع کرده و برای دومین یا سومین بار تا آخر بازی بروند.
حالا به نظر شما پسرا بهتر بازی میکنند یا دخترا ؟
جواب این سوال حتما خیلی سخت است،به هر حال مهم این است که بازی میکنند حالا می برند یا می بازند مهم نیست،مهم این است که دخترا همیشه می بازند و پسرها همیشه می برند،البته همین جا باید بگم که بهتره دخترا تا بیشتر از این نباختند برن حرفه ای بشن یااصلا بی خیال بازی کردن بشن به هر حال تصمیم گیری با خودتونه.
البته یک راه دیکه هم وجود داره و آن هم این است که به دوست پسراشون بگن بازی کردن بهشون یاد بده.

-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~

روش های درس خواندن پسر ها و دختر ها
 


دخترها: بعضي از اونا واقاً مي خونند حالا چي مي خونند خدا ميدونه ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشي , و با دوست پسر عزيزش برن عشق صفا به دليل مسايل غير اخلاقي ادامشو نمي نويسم وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...( پيشه همون پسره كه با هم رفتن ددر) يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه تعريف مي كنند يه سري هم به دليل اينكه دوست پسر نداران و انگيزه اي براي دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنيدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه)

و اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مي بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خر ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي

-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~

 

اختراعات زنان و مردان!
 



مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد. زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد. زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد. زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد . زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد. زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد. ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~

تفاوت بین دختر ها و پسرها !
 
1-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده!

3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه

4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!

5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن

7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!

8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

9-دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.

10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!

11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه فراري هستند!

12- پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.

۱۳-اینو هرچی فکر می کنم یادم نمییاد.

1۴-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون حرف زور ميزنن

۱۵- شرمنده . شماره ۱۵ خیلی ..........هست و اگه بنویسم وب فیلتر میشه !

16-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!

17-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.

18-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دختر ها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن!

19-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!

20-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

21-اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!

22-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!

23- بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باحال بود اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به نويسنده اش ميل ميزنن و فحش ميدن!!! (لطفا این کارو نکنید)

نظر بدین نظر بدین نظر بدین نظر بدین نظر بدیننظر بدین نظر بدین نظر بدین!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط دانیال| |

 به نام بخشنده بی همتا

باز هم پس از یک سال رسیدیم به روزهایی که شاید

بوی ریا نمی آید بوی خدا می آید

صدای ربنا می آید صدای الغوث می آید

صدای یا رب یا رب

صدای موذن صدای قرآن

بوی سحر بوی افطار

نیایش عبادت اشک توبه اطاعت

شیطان در زنجیر می شود

آری بوی خدا می آید

صدای صلوات

واقعا چه زیباست روزه داری

یکی شدن و همه برای یکی شدن

دعوت به سفره و مهمانی خدا

مهمانی خدا با مهمانی همه فرق می کند

گرسنگی زیبا می شود تشنگی پاداش دارد

همه راستگو می شوند

خدایا ممنونم که یک بار دیگر اجازه نشستن بر سفره

و دعوت به این مهمانی را دادی

نشستن بر این سفره لیاقت می خواهد خود خدا دعوت

می کند پس قدرش را بدانیم

ماه بهار قران ماه شب های قدر ماه رمضان آمد

این ماه برهمه مسلمانان تهنیت باد 

 

ماه مبارک رمضان ماه بندگی تهنیت باد

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط دانیال| |

   


   


کسي ما را نمي جويد


کسي ما را نمي پرسد


کسي تنها يي ما را نمي گريد


دلم در حسرت يک دست

 
دلم در حسرت يک دوست


دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است


کدامين يار ما را مي برد


تا انتهاي باغ باراني؟


کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي کند ما را؟



واما با توام اي آنکه بي من مثل من تنهاي تنهايي



تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي


تو حتي روزهاي تلخ نامردي، نگاهت


التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي


من امشب از تمام خاطراتم ، با تو خواهم گفت

 
من امشب با تمام عشق تورا خواهم خواند.


که تویی تنها معبودم.... 

   


گفت روزي به من خداي بزرگ


نشدي از جهان من خشنود !


اين همه لطف و نعمتي که مراست


چهره ات را به خنده اي نگشود !


اين هوا ، اين شکوفه، اين خورشيد


عشق ، اين گوهر جهان وجود


اين بشر ، اين ستاره ، اين هوا


اين شب و ماه و آسمان کبود !


اين همه ديدي و نياوردي


همچو شيطان ، سري به سجده فرود !


در همه عمر جز ملامت من


گوش من از تو صحبتي نشنود !


وين زمانه هم در آستانه مرگ


بي شکايت نمي کني بدرود !


گفتم:آري درست فرمودي


که درست است هر چه حق فرمود


خوش سرايي ست اين جهان ، ليکن


جان آزادگان در آن فرسود


جاي اينها که بر شمردي ، کاش


در جهان ذره اي عدالت بود.

   

   

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:51 توسط | |

 

 

دهقان پير،با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من يکي دوتا نيست، با وجود اين همه بدبختي، نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده

 و چشم تنها دخترم را«چپ» آفريده است؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند.!

 

ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار مي کني! مگر کور بودي ، نديدي که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

 

گفت: چرا ارباب ديدم ... اما ... چيزي که هست، دختر شما همه ي اين خوشبختي ها را «دوتا» مي بيند ... ولي دختر من، اين همه بدبختي را ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:45 توسط دانیال| |

         

دختر بیچاره دیگه طاقت نداشت !
  تمام اثاثیه خونه رو فروخته بود تا خرج دوا و دکتر مادرش رو بده
  البته حق هم داشت ، هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه ، نه پدری ، نه برادری ....
  باید برای ادامه زندگی پول جور می کرد
  تصمیم رو گرفته بود !
  هوا تاریک شده بود ، خیلی پیاده رفت تا رسید به خیابون اصلی
  هنوز تردید داشت ، می ترسید ،اولی و دومی رد شدن ، هنوز ته دلش ...
  احساس شرم می کرد ، داشت با نجابتش کلنجار می رفت !
  ماشین سومی رسید و بوق زد ........

 

------------------------------------------------------------------------------------------

- دوستای گلم شرمنده که خبرتون نمیکنم

- ایشالله آپ بعدی ۴دی روز تولد من و وبمه بیان تو جشنمون شرکت کنین و خوشحالمون کنین

- یه سوال : شما جای این دختر بودید چیکار میکردید ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:45 توسط دانیال| |

 

آلماندرو جوان 27 ساله سرانجام بعد از دو سال عشق آتشین با دختر مورد علاقه اش الیزابت ازدواج کرد پس از برگزاری جشن عروسی همانطور که آلموندرا به عروس نازنینش قول داده بود برای رفتن به ماه عسل راهی شهد نموبا شدند ; شهری کوهستانی که جادهاش بالای ارتفاع بود و درست ده متر پایین تر ریلهای خط آهن قطار که از وسط تونلها رد میشد به چشم می آمد .

آلماندرو و الیزابت با ماشینی که گلها و بادکنکهای رنگارنگ زیبایش کرده بود و به همه میفهماند که ماشین عروس است موازی با ریلهای قطار به طرف شهد نکوبا طی مسیر میکردند . ناگهان آلماندرو که سطح دیدش ده متر بالاتر از قطار و راننده لوکوموتیو بود متوجه ریزش کوه بر مدخل ورودی یکی از تونلها شد این در حالی بود که راننده و مسافران قطار آن صحنه را نمی دیدند !

آلماندرو و الیزابت که متوجه این وضعیت شده بودند یکی با بوق و دیگری با دست تکان دادن سعی داشتند وضعیت را به لوکوموتیوران و یا مسافران تفهیم کنند بوق میزدند دست تکان میدادند چراغ میزدندو . . .

داخل قطار اما لوکوموتیوران به همکارش گفت: یادش به خیر من هم روز عروسیم برای همه مردم که جلوی ماشینم بودند بوق میزدم ! و هر دو خندیدند !

مسافران قطار نیز که دست تکان دادن و بوق زدن ماشین عروس رامیدیدند برای آنها بوسه میفرستادند و میگفتند چه عروس وداماد خوشبختی !

در آن لحظات عروس و داماد اشک میریختند اما مسافرنی که به سوی مرگ میرفتند خنده شادی سر داده بودند. . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:41 توسط دانیال| |

 

نيمه شب از خواب می پری .

تموم تنت عرق کرده .

تختت سرد تر از هميشه و تنت داغ و تب داره .

روی تخت دست می کشی ... دنبال يه چيز شايدم يه نفر می گردی !

هيچی نيست ... هيچ کسی هم نيست .

سرفه می کنی ... بلند بلند

می دونی کسی نيست که از خواب بپره .

روی تخت می شينی .

انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات .

فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی .

نفس نمی کشی شايد يه صدای ديگه

مثه صدای نفسهای آروم يه نفر ديگه به گوشت بخوره و آرومت کنه

ولی هيچ صدايی نيست

سکوت توی گوشت سيلی می زنه

دلت بدجوری می گيره

می خوای با يه نفر حرف بزنی

لباتو از هم باز می کنی

همه حرفات توی بغض گلوت گير می کنه

لبات رو می ذاری روی هم

دوباره روی تخت دراز می کشی

سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی

 احساس می کنی یهو يه دست گرم روی پيشونيتو لمس می کنه

چشاتو باز می کنی ...  باورت نمی شه اما

خودشه  ...  اون خودشه

با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب

می خوای لباتو باز کنی اما اون دستشو می ذاره روی لبات

- تو بايد استراحت کنی , خيلی تب داری

می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده

نمی تونی .... نمی تونی

يه حوله خيس می ذاره روی پيشونيت

عرقای سرد تنتو خشک می کنه

يه لحاف گرم میکشه روت

آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه

- چقدر تو داغی ...

دستشو می ذاره روی سينه ات

- سعی کن بخوابی

و تو چشاتو می بندی

از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات

می ترسی همه اينا يه خواب باشه

با نوک انگشتای ظريفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه

- تو داری گريه می کنی ؟ ...

می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی :

- آره.. گريه می کنم ... برای تو .. برای بی رحميت ... برای رفتنت ... برای تنهاييم ...

ولی نمی تونی

طعم شيرين و دوست داشتنی لبای اونو روی لبات حس می کنی

با تموم وجودت حس می کنی

می ترسی چشاتو باز کنی

ولی طاقت نمياری

چشاتو باز می کنی ....

هيچی نيست ...

دورتا دورت ديوار ... فضای تاريک اتاق ... يه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت

فقط يه عطر آشنا به مشامت می خوره

شونه سمت چپت رو بو می کنی

عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه

اما هيچ اثری از اون نيست .

و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ...

            انتظار برای کسی که دیگه نيست 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:40 توسط دانیال| |

از مدتها پیش به خودم قول داده بودم دیگر حرف هیچ کسی را درباره عشق باور نکنم.

قول داده بودم به خودم که اگر کسی آمدو گفت دوستم دارد، یک گوشم در باشد و یکی دروازه !

قول داده بودم که خام نشم و حرفش را باور نکنم .

به خودم گفته بودم که عاشقی به دردسرهایش نمی ارزد !

به خودم گفته بودم که عشق مال قصه هاست !

به خودم گفته بودم که عاشق واقعی پیدا نمی شود !

به خودم گفته بودم ....

می دانستم هر کس بگوید دوستم دارد،هر چقدر هم که مصر باشد،اگر کمی رو ترش کنم و تحویلش نگیرم، میگذارد و می رود. برای همین بود که هر کس سراغم می آمد،« نه» می گفتم .

می خواستم آنها را امتحان کنم... به خودم میگفتم که اگر مرا واقعا بخواهد،اصرار می کند...

و هر چقدر لازم باشد صبر می کند تا بالاخره باورش کنم !

اما جالب اینجا بود که هیچکس دوام نمی آورد . همه « نه » اول یا دوم می رفتند !

و من از یک طرف خوشحال میشدم از امتحانی که گذاشته و طرف را شناخته بودم و از یک طرف ناراحت میشدم از آن همه مدعی دروغین !

بعضی وقت ها به خودم میگفتم اصلا عشق حقیقت دارد ؟ اصلا عاشق در این دوره زمونه پیدا میشود ؟

دیگر داشت باورم میشد که عشق و عاشفی مال قصه هاست !

داشت باور میشد که تنهایی بهترین همدم است.

داشت باورم میشد که همه دروغ میگویند.

داشت باورم میشد که ...

یکدفعه او آمد !

وقتی آمد، فکر کردم که کسی است مثل بقیه... فکر کردم او هم میدان خالی میکند !

خواستم مثل همه امتحانش کنم،برای همین گفتم :« نه » ! « نه » را که شنید کمی عقب نشست ... اما نرفت ... « نه » دوم مرددش کرد... اما نرفت !

داشت باورم میشد که او با بقیه فرق دارد ! چیزهایی میگفت که جدید بود ... نشنیده بودم... عاشق عجیبی بود...کم کم به بودنش عادت کردم ... کم کم حسی در وجودم داشت جوانه می زد ... دچار ترس شدم ... به خودم گفتم : نکند ... نکند ... دارم عاشق می شوم ؟؟!؟

ترسیدم ... خیلی ترسیدم ...

به خودم گفتم نکند این عشق کار دستم بدهد ؟!

نکند ... نکند اشتباه کنم ؟!

این شد که تصمیم جدیدی گرفتم ... به خودم گفتم برای آخرین بار امتحانش کن ... اگر باز هم میدان را خالی نکرد،کنارش بمان تا همیشه !

با خودم گفتم امتحان آخری همه چیز را روشن میکند... اگر بعدش ماند دیگر میتوانم با خیال راحت به او دل ببندم ... ته دلم میترسیدم اما باید مطمئن می شدم ... برای همین ... برای همین امتحان سوم را گرفتم !

اما او انگار تحمل آن امتحان را نداشت ... انگار « نه » را جدی گرفت ... و رفت...

نمی دانم چرا وقتی « نه » را شنید ، یک لحظه هم به چشمانم نگاه نکر ببیند با هزار امید متنظر قبولیش هستم

چرا خوب گوش نکرد که ببیند چطور صدایم می لرزد، وقتی « نه » می گویم .

نمیدانم چرا ...

او رفت ! و من ماندم ....

من ماندم و دنیایی تنهایی و تردید !

من ماندم و یک سینه پر درد و جای خالی « چیزی » که با او رفته بود !

مدت هاست که او رفته و من تنها هستم ...

مدتا هاست که او رفته و جای چیزی به وسعت یک عشق در زندگی من خالی است .مدت هاست که او رفته و من ... در سینه ام سبکی میکنم...

مدت هاست که او رفته و جای چیزی در سینه من خالی است ...

مدت هاست که او رفته و قلب مرا با خود برده ...

مدت هاست که من بی « دل » شده ام و در تنهایی هزار بار به خودم میگویم : عاشقی رو باور کن قبل از اینکه دیر شود.

 نوشته ی خودم نیست اما حرف دلمه کاشکی اونم میدونست چه کرد با من


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:38 توسط دانیال| |


Design By : Night Skin